مؤلف مجهول
182
تحفه ( در اخلاق و سياست ) ( فارسى )
ربيع خستهدل بيرون آمد ، و عزم برانداختن او بهرچه ممكن باشد جزم كرد و بمقابح او مشغول شد ، اما چون عين الرضاى مهدى ميديد عنان بازمىكشيد . روزى يكى از نزديكان ربيع گفت ابو عبيد اللّه بغايت متديّن و پاكاعتقاد است و حيلت [ 124 پ ] ندارد ، اما پسرش بد اعتقاد و ناپاك است . ربيع به خدمت مهدى تقبيح احوال پسر او آغاز نهاد ، به زندقه نسبت كرد . و مهدى با اين جماعت بد بود ، و خاطر مهدى با پسر ابو عبيد اللّه عظيم متغيّر شد . روزى بحضور پدرش او را گفت فلان آيت از قرآن بخوان ! ندانست ، پدرش را گفت نه تو گفتى كه قرآن تمام خوانده است و ختم كرده ؟ گفت مدتى است تا از من مفارقت كرده است ، همانا فراموش كرده باشد . پس مهدى او را بحضور پدرش در آن مجلس بىاظهار حجّتى بكشت . و ابو عبيد اللّه برقرار وزير بود . بعد از مدتى مهدى ربيع را گفت مرا از ابو عبيد اللّه سبب كشتن پسر او شرم مىآيد ، او را بگو تا بخانهء خود بنشيند و تردّد نكند . ابو عبيد اللّه در خانه معتكف شد تا وفات يافت . و به ترتيب ربيع ، وزارت به ابو عبد اللّه يعقوب « 1 » رسيد . گويند ياران مهدى پيش او شراب مىخوردند ، هرچند او نمىخورد ، و يعقوب او را ملامت ميكرد : بعد از اقامت صلوات و ختمات در چنين محافل نشستن نشايد . نمىشنيد . و شاعر درين معنى گفته باشد ، شعر : و دع عنك يعقوب بن داود جانبا * و اقبل على صهباء باطيّبة النّشر [ 125 ر ] آخر الامر اعادى مسامع خليفه را از مقابح افعال او پر كردند ، تا او را در چاه حبس انداخت و آنجا ماند تا وقتى خلافت به هارون الرشيد رسيد ، او را بيرون آورد .
--> ( 1 ) - تج 125 .